از نظر گاندی هفت موردی که بدون هفت مورد دیگر خطرناک هستند 1- ثروت، بدون زحمت این هفت مورد را گاندی تنها چند روز پیش از مرگش بر روی یک تکه کاغذ نوشت و به نوه اش داد. در نظر گرفتن این موارد، بهترین راه جلوگیری از بروز خشونت در یک فرد و یا جامعه است. ای پسر فاطمه، نور هدی بیماری، بارها به سراغش آمده بود و عرصه را بر او تنگ كرده بود. گویی، این درد نمیخواست او را رها كند. میخواست به گونهای از این بیماری فرار كند، بیآنكه فكر مرگ به خاطرش خطور و فرشته مرگ را ملاقات كند. امّا تا بدان لحظه، اذن قبض روحش به ملك مقرّب (عزراییل) نرسیده بود. تا اینكه، ملك مقرب این اذن را از سوی پروردگار دریافت میكند. و غافلگیرانه از راه میرسد. بیمار به عزراییل اعتراض و از این بیخبری شكایت میكند. او به عزراییل میگوید: "من تصور میكردم كه آمدنت را خبر میدهی تا ما خود را برای این سفر مهم و خطیر آماده و مهیا كنیم. عزراییل به او پاسخ میدهد: "ای بنده بیخبر! ما نزدیك بودن مرگت را به تو خبر دادیم و چه بسیار رسولان و پیامبران فرستاده شدند تا مرگ را به بندگان هشدار دهند، امّا تو از همه نشانهها، با بیاعتنایی گذشتی. در خواب غفلت فرو رفتی و وجود مرگ را (كه مرحله تازهای از زندگی است) از یاد بردی. تو گوشهایت را به روی زنگ خطرهایی كه برایت به صدا در میآمد كه همان دردها و رنجها بود، بستی. من آخرین پیك هستم كه تو آن را غافلگیرانه میدانی. فرصت تمام است، پس چه خوش است لحظهای كه دعوت پروردگارت را با طیب خاطر اجابت كنی." بیمار بیدست و پا میشود و شروع به تلاش برای زندگی دوباره میكند، امّا ثمربخش واقع نمیشود. عزراییل مأموریت خود را انجام میدهد تا عذری در پیشگاه خدا نداشته باشد. او بیمار را قبض روح میكند. صدای شیون و زاری بلند میشود، اما فایدهای ندارد. ملك الموت صدا میزند: "چرا بیهوده فریاد میكنید و اشك میریزید؟ به خدا سوگند كه پیمانه عمر این انسان به پایان رسیده بود. او به دعوت پروردگارش لبیك گفت. شما به حال خود گریه كنید، زیرا بار دیگر من به میان یكی دیگر از شما خواهم آمد، تا زمانی كه هیچ یك از شما باقی نمانید. آرتميس (Artemis) نخستين زن دريانورد ايرانی است كه درحدود ۲۴۸۰ سال پيش، فرمان درياسالاری خويش را از سوی خشايارشاه هخامنشی دريافت كرد و اولين بانویی است كه در تاريخ دريانوردی جهان در جايگاه فرماندهی دريايی قرار گرفته است. يوسف گم گشته باز آيد به كنعان غم مخور شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود. حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند. او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند. موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند. دیروز که حسنک با کبری چت می کرد، کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است. کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت می کرد. پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد. پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود. او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند. پتروس در حال چت کردن غرق شد. برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود. ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت. ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد. ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد. کبری و مسافران قطار مردند. اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل همیشه سوت و کور بود. الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله ی مهمان ندارد. او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند. او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد او کلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد. او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت. اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد. به همین دلیل است که دیگر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد. ۲۱ ماه رمضان سالروز شهادت حضرت علی علیه السلام - اسوه ومظهر عدالت وعبادت - برتمامی عاشقان ودلسوختگان آن حضرت تسلیت باد. دو روز مانده به پایان جهان!تازه فهمید كه هیچ زندگی نكرده است.تقویم اش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود پریشان و آشفته شد و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد داد زد و بد و بیراه گفت خدا سكوت كرد. آسمان و زمین را به هم ریخت خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد خدا سكوتش را شكست و گفت: عزیزم اما یك روز دیگر رفت و تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی تنها یك روز دیگر باقی مانده است بیا و حداقل این یك روز را زندگی كن.او با هق هقش گفت: یك روز چه می توانم بكنم؟ خدا گفت: هر كس كه لذت یك روز زمین را تجربه كند گویی هزار سال زیسته است آنكه امروزش را در نیابد هزار سال هم به كارش نمی آید. آنگاه هم یك روز را در دستهایش ریخت و گفت برو و زندگی كن. او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستش می درخشید اما می ترسید حركت كند می ترسید راه برود می ترسید زندگی از لای انگشتش بریزد. قدری ایستاد و با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد؟ بگذار این یك مشت زندگی را مصرف كنم آن وقت شروع به دویدن كرد زندگی را بر رویش ریخت و پاشید آن را نوشید زندگی را بویید چنان به وجد آمد كه دید می تواند تا ته دنیا بدود می تواند بال بزند می تواند پا روی خورشید بگذارد. او در آن یك روز آسمان خراش بنا نكرد زمینی را مالك نشد مقامی را بدست نیاورد اما در همان یك روز دست به پوست درخت كشید روی چمن خوابید كفش دوزكی را تماشا كرد و سرش را بالا گرفت و ابر را دید... به آنهایی كه نمی شناخت سلام كرد و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد او در همان یك روز آشتی كرد و خندید و سبك شد و لذت بر او سرشار شد و بخشید. عاشق شد و عبور كرد و تمام شد او همان یك روز را زندگی كرد اما فرشته ها در تقویم خداوند نوشتند: "امروز كسی درگذشته، كسی كه هزار سال زیسته بود" 
2- لذت، بدون وجدان
3- دانش، بدون شخصیت
4- تجارت، بدون اخلاق
5- علم، بدون انسانیت
6- عبادت، بدون ایثار
7- سیاست، بدون شرافت
سبزترین باغ بهار خدا
با تو دل از غصه رها می شود
پاکتر از آینه ها می شود
ای گل گلزار خدا، یا رضا
آینه ی قبله نما یا رضا
…
میلاد امام رضا (ع) بر همگی دوستان مبارک
2-خدوندا دستهایم خالی است و دلم غرق در ارزوها-یا به قدرت بیکرانت دستانم را تواناگردان یا دلم را از ارزوهای دست نیافتنی خالی.
3-اگر می خواهید دشمنان خود را تنبیه کنید به دوستان خود محبت کنید.
4-انچه جذاب است سهولت نیست،دشواری هم نیست،بلکه دشواری رسیدن به سهولت است.
5-وقتی توبیخ را با تمجید پایان می دهید،افراد درباره رفتار و عملکرد خود فکر می کنند،نه رفتار و عملکرد شما.
6-سخت کوشی هرگز کسی را نکشته است،نگرانی از ان است که انسان را از بین می برد.
7-اگر همان کاری را انجام دهید که انجام می دادید همان نتیجه ای را می گیرید که همیشه می گرفتید.
7-افراد موفق کار های متفاوت انجام نمی دهند بلکه کار ها را بگونه ای متفاوت انجام میدهند.
8-بیش از انکه پاسخی بدهی با یک نفر مشورت کن ولی پیش از انکه تصمیم بگیری با چند نفر
9-کار بزرگ وجود ندارد به شرطی که ان را به کارهای کوچکتر تقسیم کنیم.
10-کارتان را اغاز کنید توانایی انجامش به دنبال می اید.
11-انسان همان می شود که اغلب به ان فکر میکند.
12-همواره به یاد داشته باشید اخرین کلید باقی مانده شاید باز گشاینده قفل در باشد.
13-تنها راهی که به شکست می انجامد تلاش نکردن است.
14-دشوارترین قدم همان قدم اول است.
15-عمر شما از زمانی شروع می شود که اختیار سرنوشت خویش را در دست می گیرد.
16-افتاب به گیاهی حرارت می دهد که سر از خاک بیرون اورده باشد.
17-وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد به خاطر این است که شما چیز زیادی از ان نخواسته اید.
18-من یاور یقین و عدالتم من زندگی خواهم ساخت من خوشی های بسیار خواهم اورد من ملتم را سر بلند ساحت زمین خواهم کرد زیرا شادمانی او شادمانی من است. 
در سال ۴۸۴ پيش از ميلاد، هنگامی كه فرمان بسيج دريايی برای شركت در جنگ با يونان از سوی خشايارشاه صادر شد، آرتميس فرماندار سرزمين كاریه با پنج فروند كشتی جنگی كه خود فرماندهی آنها را در دست داشت به نيروی دريايی ايران پيوست.
دراين جنگ كه ايرانيان موفق به تصرف آتن شدند، نيروی زمينی ايران را ۸۰۰ هزار پياده و ۸۰ هزار سواره تشكيل میداد و نيروی دريايی ايران شامل ۱۲۰۰ ناو جنگی و ۳۰۰ كشتی ترابری بود. همچنین آرتميس در سال ۴۸۰ پيش از ميلاد در جنگ سالامين (Salamine) كه بين نيروی دريایی ايران و يونان در گرفت شركت داشت و دلاوری های بسياری از خود نشان داد.
او در يكی از دشوارترين شرايط در جنگ سالامين، با دليری و بیباكی كممانندی توانست بخشی از نيروی دريايی ايران را از خطر نابودی نجات دهد و به همين دليل به افتخار دريافت فرمان درياسالاری از سوی خشايارشاه رسيد.
او به خشایارشاه پیشنهاد ازدواج نیز داد که بدلایلی این پیوند صورت نگرفت. در سالهای دهه شصت ميلادی (دهه چهل خورشیدی) نيروی دريايی ايران، برای نخستين بار ناو شكن بزرگی را به نام يك زن نام گذاری كرد و او «آرتميس» بود.
ناو شكن آرتميس در دوران خدمت درياسالار فرج الله رسايی به آب انداخته شد و سالها بر روی آبهای خليج همیشه فارس پاسدار سواحل ايران بود.

كلبه احزان شود روزي گلستان غم مخور
اي دل غمديده حالت به شود دل بد مكن
وين سر شوريده باز آيد به سامان غم مخور
گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن
چتر گل در سر كشي اي مرغ خوشخوان غم مخور
دور گردون گر دو روزي بر مراد ما نرفت
دايما يكسان نباشد حال دوران غم مخور
هان مشو نوميد چون واقف نه از سر غيب
باشد اندر پرده بازيهاي پنهان غم مخور
اي دل ار سيل فنا بنياد هستي بر كند
چون ترا نوحست كشتي بان ز توفان غم مخور
در بيابان گر بشوق كعبه خواهي زد قدم
سر زنشها گر كند خار مغيلان غم مخور
گر چه منزل بس خطرناكست و مقصد بس بعيد
هيچ راهي نيست كانرا نيست پايان غم مخور
حال ما در فرقت جانان و ابرام رقيب
جمله ميداند خداي حال گردون غم مخور
حافظا در كنج فقر و خلوت شبهاي تار
تا بود وردت دعا و درس قران غم مخور 

![]()
![]()
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت
توسط محمود زمانی| |
نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت
توسط محمود زمانی| |
نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت
توسط محمود زمانی| |
1-دستانی که کمک می کنند پاکتر از دست هایی هستند که رو به اسمان دعا می کنند.
نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت
توسط محمود زمانی| |
نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت
توسط محمود زمانی| |
نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت
توسط محمود زمانی| |
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت
توسط محمود زمانی| |
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت
توسط محمود زمانی| |
نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت
توسط محمود زمانی| |
همه ی مداد رنگی ها مشغول بودند...به جز مداد سفید...هیچ کسی به او کار نمی داد... همه می گفتند:{تو به هیچ دردی نمی خوری}... یک شب که مداد رنگی ها...توی سیاهی کاغذ گم شده بودند... مداد سفید تا صبح کار کرد...ماه کشید...مهتاب کشید... و آنقدر ستاره کشید که کوچک وکوچک و کوچک تر شد... صبح توی جعبه ی مداد رنگی...جای خالی او...با هیچ رنگی پر نشد
نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت
توسط محمود زمانی| |

